صفحه 531 از 531 نخستنخست ... 31431481521529530531
نمایش نتایج: از 5,301 به 5,305 از 5305

موضوع: روانشناسی بازار و روانشناسی فردی

  1. #5301


    تاریخ عضویت
    Jun 2021
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    341
    تشکر
    64
    1,667 بار در 337 پست از ایشان تشکر شده است
    یاد شده
    در 5 پست
    برچسب زده شده
    در 4 تاپیک
    نقل قول نوشته اصلی توسط Reza_Ryzer نمایش پست ها
    سلام تصویر سازی ذهنی رو فقط برای اهداف کوتاه مدت انجام بدید ینی اهداف هفتگی و نهایتا ماهیانهاگر شما تصویر سازی یک شرایطی رو کنید که مال مثلا ده سال آینده هست این تصویر سازی عملا همون خیال بافیه
    مثلا اگر اکانت دمو دارید میزنید تصویر سازی کنید که در پایان هفته مثلا ده درصد افزایش بالانس دادید
    اگر ریل میزنید به همین طریق، پولی که در میارید رو برداشت کنید بخشی ش رو تا به تصویر سازی تون رنگ واقعیت ببخشید
    حالا شرایط تصویر سازی رو هم که بماند
    سلام
    خیلی ممنونم ازتون
    واقعا مفید بود
    خداوند بزرگترین موفقیت ها و نعمت ها رو پشت بزرگترین ترس ها در زندگی قرار داده

  2. 5 کاربر برای این پست سودمند از Amir Hossein عزیز تشکر کرده اند:


  3. #5302

    Sepehr.F آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Mar 2022
    محل سکونت
    Shiraz
    نوشته ها
    121
    تشکر
    231
    584 بار در 120 پست از ایشان تشکر شده است
    یاد شده
    در 1 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    دو عکس زیر مربوط به اولین حساب ریل من به عنوان یک تریدر هست که دوست داشتم با شما دوستان در میون بزارم و یک داستان کوتاهی از خودم بهتون بگم.
    دقیقا اول دی ماه ۱۳۹۹ بود، روز چهلم پدرم، بعد از اتمام ساعت کاری تصمیم را گرفته بودم دیگر نمیخواستم این مسیر را ادامه دهم شاید در آن لحظه به دلیل شرایط سخت روحی تصمیم احساسی به نظر می آمد اما از تصمیمم مطمئن بودم.
    استعفا دادم، در ذهنم انواع و اقسام ایده ها کارها را مرور می کردم تا اینکه قدیمی ترین دوستم مرا با بازارهای مالی آشنا کرد این ماجرا با بازار کریپتو آغاز شد. جذاب بود *یکی دو ماه اول عالی بود سود سود سود تا اینکه بازار آن روی سکه هم به من نشان داد ضرر ضرر ضرر. در حال سر و کله زدن با بازارهای مالی بودم که با همسرم تصمیم گرفتیم مهاجرت کنیم اما شیفته معامله گری و ترید شده بودم و دلم میخاست که یک تریدر موفق بشوم.
    زندگیمان شد آیلتس شب و روزمان را برایش گذاشتیم خواندیم و خواندیم و آیلتس گرفتیم، دانشگاه خوب و اسمی پیدا کردیم، اپلای کردیم و قبولی دانشگاه رو هم گرفتیم و الان دیگر زمان خیالبافی بود که چه کارهایی بکنیم در سرزمین رویاها. با همان خیال خوش رفتیم برای غول مرحله آخر گرفتن ویزا و آنجا هم داشتیم پیروز میشدیم که دوباره زندگی آن روی خودش را به ما نشان داد.
    مهر ۱۴۰۰، مادر بیمار، مادر درگیر سرطان، خیلی دیر شده، وقتی ندارید. انگار زندگی به عقب برگشته بود همان حرف*هایی که در مورد پدرم شنیده بودم دوباره مسیر زندگی عوض شد. حالا شب و روزمان شده بود مادر، بهبودش و حتی شاید درمانش. آن خیالبافیها و فکرهای خوب همه جایشان را به تصویر مادر داده بودند. شرایط خیلی خیلی سخت بود، شرایط مالی سخت و از لحاظ روحی و جسمی خسته اما چاره ای جز ادامه حرکت وجود نداشت و فکری در ذهن، تریدر شدن.
    شهریور ۱۴۰۱، به ظاهر همه چیز عادی بود، شرایط مادر هم ثابت و فرصتی نسبتا مناسب برای شروع دوباره دورهای آموزشی معامله گری که خریده بودم، جسته و گریخته میخواندم و تمرین می*کردند تا آبان همان سال مادر رفت . . .
    دوباره شکسته شدن و دوباره غم، دقیقا دوسال بعد از پدر، دیگر پاها توان رفتن نداشتند و ادامه مسیر سخت تر از قبل بود اما تلخی ماجرا اینجاست که زندگی برای از نو ایستادن تو، بهبود زخم های تو صبر نمیکند و تو باید دوباره بایستی و با قطار زندگی حرکت کنی.
    در اوج شکست تنها یک هدف داشتم تریدر شدن شروع به خواندن کردم تمرین تمرین تمرین. خیلی وقت ها نا امید میشدم و در خلوت خودم اشک میریختم اما چاره ای جز ادامه دادن نبود هشت ماه تمام خواندم و تمرین کردم یک ماه در دمو تمرین کردم اما حس می*کردم چیزی کم است.
    مرداد ۱۴۰۲، اولین حساب ریل خودم را باز کردم دو هفته عالی طبق چک لیست با برنامه همه چی در سود. طمع به سراغم آمد که پوزیشن ها را با لات بالا ببند سود سود ضرر سود ضرر ضرر ضرر . . .
    شرایط بسیار بد بود در بدترین شرایط پولی، همان مقداری هم که داشتیم را وارد بازار کرده بودم که آن را هم داشتم یواش یواش از دست می دادم اینجاست که احساس شکست سرخوردگی و نا امیدی کل وجود شما را در برمیگیرد و دوست دارید از این بازار انتقام بگیرید اما بیشتر و بیشتر در ضرر فرو می*روید. مجبور هستید همه چیز را عادی نشان دهید چون شما متاهل هستید اما هر روز شرایط سخت تر می شود و هر روز ضرر ضرر ضرر. ناامیدی، شکست، شب بیداری و در تنهایی اشک ریختن می*شود کار هر روزتان، بدترین قسمت این است که به خودتان، به توانایی*هایتان و همه چیز شک می*کنید آنجاست که یا باید شکست بپذیرید یا دوباره بلند شوید.
    در این مرحله برای من قضیه حیثیتی شده بود و تنها هدفم این بود که خودم را به خودم ثابت کنم. یک ماه استراحت کردم یادگرفتم ذهنم را کنترل کنم نه ذهنم مرا، صداهایی درونیم که همیشه مرا سرزنش می*کردند را کمی ساکت کردم و از اول ماه فوریه شروع کردم به معامله با صبر، اصول و کنترل ذهن. اول ماه که شروع کردم انگار بزرگ*تر شده بودم و شاید هم عاقل تر و همینطور صبورتر و امروز همان حساب ریل اولیه ای که ۱۰۰ دلار تهش مانده بود را به ۲۰۳ دلار رسانده ام. شاید برای بعضی از دوستان مبلغ قابل توجهی نباشد و در این بازار پرسود مالی اصلا به چشم هم نیاید اما برای من یک برد بزرگ بود و هست. چون در بازارهای مالی اصول و قوانین ثابت هستند پس اگر با یک حساب ۱۰۰ دلاری می*توان ۱۰۰ درصد افزایش بالانس داشت پس با یک حساب ۱۰۰۰ دلاری یا ۱۰۰۰۰ دلاری و حتی بیشتر هم می*توان سودآوری داشت اما خوب ریسک و شرایط روانی را نباید فراموش کرد
    متن کمی بلند شد عذرخواهی می*کنم اما دوست داشتم این سفری که داشتم را با شما درمیون بگذارم. من در این سفر تا سر حد شکستن، خرد شدن و ناامیدی پیش رفتم اما تمام تلاش خودم را کردم که شکسته نشوم و خرد نشوم و همیشه امید و باور داشته باشم، مادرم همیشه میگفت به مو میرسه اما پاره نمیشه. من یادگرفتم صبور باشم، تلاش مستمر داشته باشم، اگر شکستی میخورم فراموش کنم و ادامه بدهم و اگر هم پیروز شدم باز هم فراموش کنم و ادامه بدهم.
    پ.ن: در هر سفری همسفر خیلی مهمه من همسرم همسفرم بود سعی کنید همسفرهای خوبی انتخاب کنید.
    @amino @admin
    DetailedStatement.jpg
    DetailedStatement1.jpg
    NO GUTS
    NO GLORY

  4. 19 کاربر برای این پست سودمند از Sepehr.F عزیز تشکر کرده اند:


  5. #5303

    Mrs.Alipour آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Dec 2021
    نوشته ها
    1,879
    تشکر
    3,349
    4,537 بار در 1,746 پست از ایشان تشکر شده است
    یاد شده
    در 819 پست
    برچسب زده شده
    در 2 تاپیک
    نقل قول نوشته اصلی توسط Sepehr.F نمایش پست ها
    دو عکس زیر مربوط به اولین حساب ریل من به عنوان یک تریدر هست که دوست داشتم با شما دوستان در میون بزارم و یک داستان کوتاهی از خودم بهتون بگم.
    دقیقا اول دی ماه ۱۳۹۹ بود، روز چهلم پدرم، بعد از اتمام ساعت کاری تصمیم را گرفته بودم دیگر نمیخواستم این مسیر را ادامه دهم شاید در آن لحظه به دلیل شرایط سخت روحی تصمیم احساسی به نظر می آمد اما از تصمیمم مطمئن بودم.
    استعفا دادم، در ذهنم انواع و اقسام ایده ها کارها را مرور می کردم تا اینکه قدیمی ترین دوستم مرا با بازارهای مالی آشنا کرد این ماجرا با بازار کریپتو آغاز شد. جذاب بود *یکی دو ماه اول عالی بود سود سود سود تا اینکه بازار آن روی سکه هم به من نشان داد ضرر ضرر ضرر. در حال سر و کله زدن با بازارهای مالی بودم که با همسرم تصمیم گرفتیم مهاجرت کنیم اما شیفته معامله گری و ترید شده بودم و دلم میخاست که یک تریدر موفق بشوم.
    زندگیمان شد آیلتس شب و روزمان را برایش گذاشتیم خواندیم و خواندیم و آیلتس گرفتیم، دانشگاه خوب و اسمی پیدا کردیم، اپلای کردیم و قبولی دانشگاه رو هم گرفتیم و الان دیگر زمان خیالبافی بود که چه کارهایی بکنیم در سرزمین رویاها. با همان خیال خوش رفتیم برای غول مرحله آخر گرفتن ویزا و آنجا هم داشتیم پیروز میشدیم که دوباره زندگی آن روی خودش را به ما نشان داد.
    مهر ۱۴۰۰، مادر بیمار، مادر درگیر سرطان، خیلی دیر شده، وقتی ندارید. انگار زندگی به عقب برگشته بود همان حرف*هایی که در مورد پدرم شنیده بودم دوباره مسیر زندگی عوض شد. حالا شب و روزمان شده بود مادر، بهبودش و حتی شاید درمانش. آن خیالبافیها و فکرهای خوب همه جایشان را به تصویر مادر داده بودند. شرایط خیلی خیلی سخت بود، شرایط مالی سخت و از لحاظ روحی و جسمی خسته اما چاره ای جز ادامه حرکت وجود نداشت و فکری در ذهن، تریدر شدن.
    شهریور ۱۴۰۱، به ظاهر همه چیز عادی بود، شرایط مادر هم ثابت و فرصتی نسبتا مناسب برای شروع دوباره دورهای آموزشی معامله گری که خریده بودم، جسته و گریخته میخواندم و تمرین می*کردند تا آبان همان سال مادر رفت . . .
    دوباره شکسته شدن و دوباره غم، دقیقا دوسال بعد از پدر، دیگر پاها توان رفتن نداشتند و ادامه مسیر سخت تر از قبل بود اما تلخی ماجرا اینجاست که زندگی برای از نو ایستادن تو، بهبود زخم های تو صبر نمیکند و تو باید دوباره بایستی و با قطار زندگی حرکت کنی.
    در اوج شکست تنها یک هدف داشتم تریدر شدن شروع به خواندن کردم تمرین تمرین تمرین. خیلی وقت ها نا امید میشدم و در خلوت خودم اشک میریختم اما چاره ای جز ادامه دادن نبود هشت ماه تمام خواندم و تمرین کردم یک ماه در دمو تمرین کردم اما حس می*کردم چیزی کم است.
    مرداد ۱۴۰۲، اولین حساب ریل خودم را باز کردم دو هفته عالی طبق چک لیست با برنامه همه چی در سود. طمع به سراغم آمد که پوزیشن ها را با لات بالا ببند سود سود ضرر سود ضرر ضرر ضرر . . .
    شرایط بسیار بد بود در بدترین شرایط پولی، همان مقداری هم که داشتیم را وارد بازار کرده بودم که آن را هم داشتم یواش یواش از دست می دادم اینجاست که احساس شکست سرخوردگی و نا امیدی کل وجود شما را در برمیگیرد و دوست دارید از این بازار انتقام بگیرید اما بیشتر و بیشتر در ضرر فرو می*روید. مجبور هستید همه چیز را عادی نشان دهید چون شما متاهل هستید اما هر روز شرایط سخت تر می شود و هر روز ضرر ضرر ضرر. ناامیدی، شکست، شب بیداری و در تنهایی اشک ریختن می*شود کار هر روزتان، بدترین قسمت این است که به خودتان، به توانایی*هایتان و همه چیز شک می*کنید آنجاست که یا باید شکست بپذیرید یا دوباره بلند شوید.
    در این مرحله برای من قضیه حیثیتی شده بود و تنها هدفم این بود که خودم را به خودم ثابت کنم. یک ماه استراحت کردم یادگرفتم ذهنم را کنترل کنم نه ذهنم مرا، صداهایی درونیم که همیشه مرا سرزنش می*کردند را کمی ساکت کردم و از اول ماه فوریه شروع کردم به معامله با صبر، اصول و کنترل ذهن. اول ماه که شروع کردم انگار بزرگ*تر شده بودم و شاید هم عاقل تر و همینطور صبورتر و امروز همان حساب ریل اولیه ای که ۱۰۰ دلار تهش مانده بود را به ۲۰۳ دلار رسانده ام. شاید برای بعضی از دوستان مبلغ قابل توجهی نباشد و در این بازار پرسود مالی اصلا به چشم هم نیاید اما برای من یک برد بزرگ بود و هست. چون در بازارهای مالی اصول و قوانین ثابت هستند پس اگر با یک حساب ۱۰۰ دلاری می*توان ۱۰۰ درصد افزایش بالانس داشت پس با یک حساب ۱۰۰۰ دلاری یا ۱۰۰۰۰ دلاری و حتی بیشتر هم می*توان سودآوری داشت اما خوب ریسک و شرایط روانی را نباید فراموش کرد
    متن کمی بلند شد عذرخواهی می*کنم اما دوست داشتم این سفری که داشتم را با شما درمیون بگذارم. من در این سفر تا سر حد شکستن، خرد شدن و ناامیدی پیش رفتم اما تمام تلاش خودم را کردم که شکسته نشوم و خرد نشوم و همیشه امید و باور داشته باشم، مادرم همیشه میگفت به مو میرسه اما پاره نمیشه. من یادگرفتم صبور باشم، تلاش مستمر داشته باشم، اگر شکستی میخورم فراموش کنم و ادامه بدهم و اگر هم پیروز شدم باز هم فراموش کنم و ادامه بدهم.
    پ.ن: در هر سفری همسفر خیلی مهمه من همسرم همسفرم بود سعی کنید همسفرهای خوبی انتخاب کنید.
    @amino @admin
    DetailedStatement.jpg
    DetailedStatement1.jpg
    درود بر شما دوست عزیز
    قلبا از اینکه تونستید در این مسیر پرفراز و نشیب بلند شید و ادامه بدید خیلی خیلی خوشحال شدم.بهتون تبریک میگم.نتایجتون فوق العاده هست و براتون آرزوی سلامتی.شادکامی و موفقیت روزافزون میکنم.
    آنچه شما فکر میکنید پایان است ,ممکن است در واقع شروعی عالی برای آینده ای روشن باشد.بنابراین,پایان را به پایان نرسانید و سهم خود را جسورانه زندگی کنید.

  6. 9 کاربر برای این پست سودمند از Mrs.Alipour عزیز تشکر کرده اند:


  7. #5304


    تاریخ عضویت
    May 2022
    نوشته ها
    334
    تشکر
    486
    834 بار در 313 پست از ایشان تشکر شده است
    یاد شده
    در 4 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک
    نقل قول نوشته اصلی توسط Sepehr.F نمایش پست ها
    دو عکس زیر مربوط به اولین حساب ریل من به عنوان یک تریدر هست که دوست داشتم با شما دوستان در میون بزارم و یک داستان کوتاهی از خودم بهتون بگم.
    دقیقا اول دی ماه ۱۳۹۹ بود، روز چهلم پدرم، بعد از اتمام ساعت کاری تصمیم را گرفته بودم دیگر نمیخواستم این مسیر را ادامه دهم شاید در آن لحظه به دلیل شرایط سخت روحی تصمیم احساسی به نظر می آمد اما از تصمیمم مطمئن بودم.
    استعفا دادم، در ذهنم انواع و اقسام ایده ها کارها را مرور می کردم تا اینکه قدیمی ترین دوستم مرا با بازارهای مالی آشنا کرد این ماجرا با بازار کریپتو آغاز شد. جذاب بود *یکی دو ماه اول عالی بود سود سود سود تا اینکه بازار آن روی سکه هم به من نشان داد ضرر ضرر ضرر. در حال سر و کله زدن با بازارهای مالی بودم که با همسرم تصمیم گرفتیم مهاجرت کنیم اما شیفته معامله گری و ترید شده بودم و دلم میخاست که یک تریدر موفق بشوم.
    زندگیمان شد آیلتس شب و روزمان را برایش گذاشتیم خواندیم و خواندیم و آیلتس گرفتیم، دانشگاه خوب و اسمی پیدا کردیم، اپلای کردیم و قبولی دانشگاه رو هم گرفتیم و الان دیگر زمان خیالبافی بود که چه کارهایی بکنیم در سرزمین رویاها. با همان خیال خوش رفتیم برای غول مرحله آخر گرفتن ویزا و آنجا هم داشتیم پیروز میشدیم که دوباره زندگی آن روی خودش را به ما نشان داد.
    مهر ۱۴۰۰، مادر بیمار، مادر درگیر سرطان، خیلی دیر شده، وقتی ندارید. انگار زندگی به عقب برگشته بود همان حرف*هایی که در مورد پدرم شنیده بودم دوباره مسیر زندگی عوض شد. حالا شب و روزمان شده بود مادر، بهبودش و حتی شاید درمانش. آن خیالبافیها و فکرهای خوب همه جایشان را به تصویر مادر داده بودند. شرایط خیلی خیلی سخت بود، شرایط مالی سخت و از لحاظ روحی و جسمی خسته اما چاره ای جز ادامه حرکت وجود نداشت و فکری در ذهن، تریدر شدن.
    شهریور ۱۴۰۱، به ظاهر همه چیز عادی بود، شرایط مادر هم ثابت و فرصتی نسبتا مناسب برای شروع دوباره دورهای آموزشی معامله گری که خریده بودم، جسته و گریخته میخواندم و تمرین می*کردند تا آبان همان سال مادر رفت . . .
    دوباره شکسته شدن و دوباره غم، دقیقا دوسال بعد از پدر، دیگر پاها توان رفتن نداشتند و ادامه مسیر سخت تر از قبل بود اما تلخی ماجرا اینجاست که زندگی برای از نو ایستادن تو، بهبود زخم های تو صبر نمیکند و تو باید دوباره بایستی و با قطار زندگی حرکت کنی.
    در اوج شکست تنها یک هدف داشتم تریدر شدن شروع به خواندن کردم تمرین تمرین تمرین. خیلی وقت ها نا امید میشدم و در خلوت خودم اشک میریختم اما چاره ای جز ادامه دادن نبود هشت ماه تمام خواندم و تمرین کردم یک ماه در دمو تمرین کردم اما حس می*کردم چیزی کم است.
    مرداد ۱۴۰۲، اولین حساب ریل خودم را باز کردم دو هفته عالی طبق چک لیست با برنامه همه چی در سود. طمع به سراغم آمد که پوزیشن ها را با لات بالا ببند سود سود ضرر سود ضرر ضرر ضرر . . .
    شرایط بسیار بد بود در بدترین شرایط پولی، همان مقداری هم که داشتیم را وارد بازار کرده بودم که آن را هم داشتم یواش یواش از دست می دادم اینجاست که احساس شکست سرخوردگی و نا امیدی کل وجود شما را در برمیگیرد و دوست دارید از این بازار انتقام بگیرید اما بیشتر و بیشتر در ضرر فرو می*روید. مجبور هستید همه چیز را عادی نشان دهید چون شما متاهل هستید اما هر روز شرایط سخت تر می شود و هر روز ضرر ضرر ضرر. ناامیدی، شکست، شب بیداری و در تنهایی اشک ریختن می*شود کار هر روزتان، بدترین قسمت این است که به خودتان، به توانایی*هایتان و همه چیز شک می*کنید آنجاست که یا باید شکست بپذیرید یا دوباره بلند شوید.
    در این مرحله برای من قضیه حیثیتی شده بود و تنها هدفم این بود که خودم را به خودم ثابت کنم. یک ماه استراحت کردم یادگرفتم ذهنم را کنترل کنم نه ذهنم مرا، صداهایی درونیم که همیشه مرا سرزنش می*کردند را کمی ساکت کردم و از اول ماه فوریه شروع کردم به معامله با صبر، اصول و کنترل ذهن. اول ماه که شروع کردم انگار بزرگ*تر شده بودم و شاید هم عاقل تر و همینطور صبورتر و امروز همان حساب ریل اولیه ای که ۱۰۰ دلار تهش مانده بود را به ۲۰۳ دلار رسانده ام. شاید برای بعضی از دوستان مبلغ قابل توجهی نباشد و در این بازار پرسود مالی اصلا به چشم هم نیاید اما برای من یک برد بزرگ بود و هست. چون در بازارهای مالی اصول و قوانین ثابت هستند پس اگر با یک حساب ۱۰۰ دلاری می*توان ۱۰۰ درصد افزایش بالانس داشت پس با یک حساب ۱۰۰۰ دلاری یا ۱۰۰۰۰ دلاری و حتی بیشتر هم می*توان سودآوری داشت اما خوب ریسک و شرایط روانی را نباید فراموش کرد
    متن کمی بلند شد عذرخواهی می*کنم اما دوست داشتم این سفری که داشتم را با شما درمیون بگذارم. من در این سفر تا سر حد شکستن، خرد شدن و ناامیدی پیش رفتم اما تمام تلاش خودم را کردم که شکسته نشوم و خرد نشوم و همیشه امید و باور داشته باشم، مادرم همیشه میگفت به مو میرسه اما پاره نمیشه. من یادگرفتم صبور باشم، تلاش مستمر داشته باشم، اگر شکستی میخورم فراموش کنم و ادامه بدهم و اگر هم پیروز شدم باز هم فراموش کنم و ادامه بدهم.
    پ.ن: در هر سفری همسفر خیلی مهمه من همسرم همسفرم بود سعی کنید همسفرهای خوبی انتخاب کنید.
    @amino @admin
    DetailedStatement.jpg
    DetailedStatement1.jpg
    زندگی همینه به قول استاد زندگی یا همون ترید و موفق شدن سخته ما باید از مسیر لذت ببریم روح پدر و مادر گرامیتان شاد دوست عزیز خیلی خوش حال شدم که کم نیودی الان شما یه فرد موفقی

  8. 6 کاربر برای این پست سودمند از سعیدابراهیمی عزیز تشکر کرده اند:


  9. #5305

    forexmh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2021
    نوشته ها
    2,133
    تشکر
    2,071
    7,918 بار در 2,054 پست از ایشان تشکر شده است
    یاد شده
    در 1454 پست
    برچسب زده شده
    در 1 تاپیک
    سلام جناب سپهر
    برای خودتون و همسفرتون که در این مسیر همراهتون بوده آرزوی صبر موفقیت و وسعت رزق دارم
    روح پدر و مادر غریق رحمت
    با داستانتون دقایقی زندگی کردم
    بهتون تبریک میگم که ایستادید و ادامه دادید
    وقتی یک ماه شد مابقی هم درست میشه کافیه با همون فرمون مسیر و طی کنید(نه تغییر حجم نه تغییر ریسک نه تغییر یهوییه بالانس)
    امیدوارم طبق برنامه هدفتون گامهاتون و جشن بگیرید و روی دیگه سکه زندگیتونو که کسب موفقیت مستمر در بازار های مالی هستو مثل امروز باز هم باهام.ن به اشتراک بزارید
    نقل قول نوشته اصلی توسط Sepehr.F نمایش پست ها
    دو عکس زیر مربوط به اولین حساب ریل من به عنوان یک تریدر هست که دوست داشتم با شما دوستان در میون بزارم و یک داستان کوتاهی از خودم بهتون بگم.
    دقیقا اول دی ماه ۱۳۹۹ بود، روز چهلم پدرم، بعد از اتمام ساعت کاری تصمیم را گرفته بودم دیگر نمیخواستم این مسیر را ادامه دهم شاید در آن لحظه به دلیل شرایط سخت روحی تصمیم احساسی به نظر می آمد اما از تصمیمم مطمئن بودم.
    استعفا دادم، در ذهنم انواع و اقسام ایده ها کارها را مرور می کردم تا اینکه قدیمی ترین دوستم مرا با بازارهای مالی آشنا کرد این ماجرا با بازار کریپتو آغاز شد. جذاب بود *یکی دو ماه اول عالی بود سود سود سود تا اینکه بازار آن روی سکه هم به من نشان داد ضرر ضرر ضرر. در حال سر و کله زدن با بازارهای مالی بودم که با همسرم تصمیم گرفتیم مهاجرت کنیم اما شیفته معامله گری و ترید شده بودم و دلم میخاست که یک تریدر موفق بشوم.
    زندگیمان شد آیلتس شب و روزمان را برایش گذاشتیم خواندیم و خواندیم و آیلتس گرفتیم، دانشگاه خوب و اسمی پیدا کردیم، اپلای کردیم و قبولی دانشگاه رو هم گرفتیم و الان دیگر زمان خیالبافی بود که چه کارهایی بکنیم در سرزمین رویاها. با همان خیال خوش رفتیم برای غول مرحله آخر گرفتن ویزا و آنجا هم داشتیم پیروز میشدیم که دوباره زندگی آن روی خودش را به ما نشان داد.
    مهر ۱۴۰۰، مادر بیمار، مادر درگیر سرطان، خیلی دیر شده، وقتی ندارید. انگار زندگی به عقب برگشته بود همان حرف*هایی که در مورد پدرم شنیده بودم دوباره مسیر زندگی عوض شد. حالا شب و روزمان شده بود مادر، بهبودش و حتی شاید درمانش. آن خیالبافیها و فکرهای خوب همه جایشان را به تصویر مادر داده بودند. شرایط خیلی خیلی سخت بود، شرایط مالی سخت و از لحاظ روحی و جسمی خسته اما چاره ای جز ادامه حرکت وجود نداشت و فکری در ذهن، تریدر شدن.
    شهریور ۱۴۰۱، به ظاهر همه چیز عادی بود، شرایط مادر هم ثابت و فرصتی نسبتا مناسب برای شروع دوباره دورهای آموزشی معامله گری که خریده بودم، جسته و گریخته میخواندم و تمرین می*کردند تا آبان همان سال مادر رفت . . .
    دوباره شکسته شدن و دوباره غم، دقیقا دوسال بعد از پدر، دیگر پاها توان رفتن نداشتند و ادامه مسیر سخت تر از قبل بود اما تلخی ماجرا اینجاست که زندگی برای از نو ایستادن تو، بهبود زخم های تو صبر نمیکند و تو باید دوباره بایستی و با قطار زندگی حرکت کنی.
    در اوج شکست تنها یک هدف داشتم تریدر شدن شروع به خواندن کردم تمرین تمرین تمرین. خیلی وقت ها نا امید میشدم و در خلوت خودم اشک میریختم اما چاره ای جز ادامه دادن نبود هشت ماه تمام خواندم و تمرین کردم یک ماه در دمو تمرین کردم اما حس می*کردم چیزی کم است.
    مرداد ۱۴۰۲، اولین حساب ریل خودم را باز کردم دو هفته عالی طبق چک لیست با برنامه همه چی در سود. طمع به سراغم آمد که پوزیشن ها را با لات بالا ببند سود سود ضرر سود ضرر ضرر ضرر . . .
    شرایط بسیار بد بود در بدترین شرایط پولی، همان مقداری هم که داشتیم را وارد بازار کرده بودم که آن را هم داشتم یواش یواش از دست می دادم اینجاست که احساس شکست سرخوردگی و نا امیدی کل وجود شما را در برمیگیرد و دوست دارید از این بازار انتقام بگیرید اما بیشتر و بیشتر در ضرر فرو می*روید. مجبور هستید همه چیز را عادی نشان دهید چون شما متاهل هستید اما هر روز شرایط سخت تر می شود و هر روز ضرر ضرر ضرر. ناامیدی، شکست، شب بیداری و در تنهایی اشک ریختن می*شود کار هر روزتان، بدترین قسمت این است که به خودتان، به توانایی*هایتان و همه چیز شک می*کنید آنجاست که یا باید شکست بپذیرید یا دوباره بلند شوید.
    در این مرحله برای من قضیه حیثیتی شده بود و تنها هدفم این بود که خودم را به خودم ثابت کنم. یک ماه استراحت کردم یادگرفتم ذهنم را کنترل کنم نه ذهنم مرا، صداهایی درونیم که همیشه مرا سرزنش می*کردند را کمی ساکت کردم و از اول ماه فوریه شروع کردم به معامله با صبر، اصول و کنترل ذهن. اول ماه که شروع کردم انگار بزرگ*تر شده بودم و شاید هم عاقل تر و همینطور صبورتر و امروز همان حساب ریل اولیه ای که ۱۰۰ دلار تهش مانده بود را به ۲۰۳ دلار رسانده ام. شاید برای بعضی از دوستان مبلغ قابل توجهی نباشد و در این بازار پرسود مالی اصلا به چشم هم نیاید اما برای من یک برد بزرگ بود و هست. چون در بازارهای مالی اصول و قوانین ثابت هستند پس اگر با یک حساب ۱۰۰ دلاری می*توان ۱۰۰ درصد افزایش بالانس داشت پس با یک حساب ۱۰۰۰ دلاری یا ۱۰۰۰۰ دلاری و حتی بیشتر هم می*توان سودآوری داشت اما خوب ریسک و شرایط روانی را نباید فراموش کرد
    متن کمی بلند شد عذرخواهی می*کنم اما دوست داشتم این سفری که داشتم را با شما درمیون بگذارم. من در این سفر تا سر حد شکستن، خرد شدن و ناامیدی پیش رفتم اما تمام تلاش خودم را کردم که شکسته نشوم و خرد نشوم و همیشه امید و باور داشته باشم، مادرم همیشه میگفت به مو میرسه اما پاره نمیشه. من یادگرفتم صبور باشم، تلاش مستمر داشته باشم، اگر شکستی میخورم فراموش کنم و ادامه بدهم و اگر هم پیروز شدم باز هم فراموش کنم و ادامه بدهم.
    پ.ن: در هر سفری همسفر خیلی مهمه من همسرم همسفرم بود سعی کنید همسفرهای خوبی انتخاب کنید.
    @amino @admin
    DetailedStatement.jpg
    DetailedStatement1.jpg
    هنگام نزدیک شدن به تغییر ، فقط می توانید آنچه را که از دست می دهید ، اندازه گیری کنید ، نه آنچه را که به دست خواهید آورد - به دنبال چیزی بزرگ باشید!

  10. 3 کاربر برای این پست سودمند از forexmh عزیز تشکر کرده اند:


صفحه 531 از 531 نخستنخست ... 31431481521529530531

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 11 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 11 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •